تبليغاتX
مسیح آب حیات
مسیح آب حیات
JESUS IS MY LORD ------- IN THE NAME OF HOLY TRINITY
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 | 13:40 | توسط عاشق مسیح
قرارداد بين پروردگار و فرزند انش براي تمام لحظه هاي زندگيمان

درنام قدوس خداوند

 

بايد بدانيم كه روزها و سالها مي گذرند ،خوب يا بد را نمي توانيم تشخيص دهيم  اما آنچه مهم است  اين است كه هرروز درمكتب خدا برايمان درسي نهفته  دارد.

آنچه مسلم است ،اين نكته است كه شايد ندانيم  چقدر در حضور خدا درست رفتار كرده ايم ولي بايد آنچنان زندگي كنيم كه هميشه حضورش را در كنار خودمان  احساس كنيم .

هميشه اين سوال برايمان وجود دارد كه" خدايا  چقدر دعاهايمان باب ميل  تو بوده ،" ولي  اين اطمينان وجود دارد  كه همه آنها را شنيده و تمام اين دعا ها مستجاب شده و خواهد شد در نام قدوس خداوند در زمان مقرر طبق اراده اش.

 

 خداوند را شاكر باشيم  به خاطر اراده اش چرا كه  كه برايمان  بهترين و ارزشمند ترين است .

بيائيد قلبهايمان را به حضورش ببريم ، و از او بخواهيم  مثل هميشه تك تك خطوط آن را بخواند.

وجودمان را به او تقديم كنيم و او ما را از نو بنا  خواهد كرد، امروز روز خداوند است.

روزي كه بايد در نام قدوسش  خادم او باشيم ،برايش ثمرها بياوريم ، بيائيد در نام قدوس خداوند  سربازفاتحي باشيم كه هرجا مي رويم عطر اورا ،كلام او را به آنجا به ارمغان ببريم.

مي توانيم در نام مقدسش با ذره و شمشير محببت دنيا را فتح كنيم.

از او بخواهيم  تا ما را هر لحظه از نو متولد كند ، بايد چشمانمان باز باشد تا تولد لحظه هارا ديده و روحمان را تازه كنيم هر آنچه مورد پسند او نبوده و نيست را تشخيص دهيم و خط قرمزي  با اتش روحش بروي عادات ناپسندمان كشيده، چرا كه متعلق به او هستيم و بايد تسليم او باشيم.

 

 از خداوند، بخواهيم تا   به ما تعليم دهد هر آنچه مورد پسند اوست مورد پسند ما باشد .

 

 اين قراردادي باشد ميان ما و او ، به ما بگويد هر آنچه را از ما انتظار دارد و منع كند هر آنچه را   نمي پسندد.

بياييد دعا كنيم:

 

"خدايا تو را سپاس مي گوييم به خاطر وجودت و حضور زنده ات در كنار خودمان ، شاكريم از اينكه در زير سايه تو اميدوار و آزاد زندگي مي كنيم .

تو خدايا متعهد و وفادار و امين ما هستي  با اين قرارداد مي خواهيم خود را متعهد كنيم به آنچه خواست و مورد قبول توست .

بدينوسيله متعهد مي شويم كه در نام قدوست رفتار كنيم ، زندگيمان طبق كلامت باشد ، و جز به حكمت و هدايت روحت حركت نكنيم .

خدايا تو را دوست داريم طبق مفاد اين قرارداد از تو مي خواهيم فرزندانت را بركت داده و خواسته هاي آنان را ديده و چنانچه به صلاح توست با روح مقدست آنها را تائيد نمائي."

 

 

1-   طبق كلامت، محبت و عشق راستين تو را خواستاريم ، پس بگذار همچون تو اي پدر به ديگران محبت كنيم.

2-   در روزها و سالهاي  زندگيمان  خواستار اين هستيم كه طبق شايستگيمان و ايمانمان نماينده تام الاختيار تو در زمين  باشيم.

3-   حضورت حتي يك لحظه از كنارمان محو نشود ،تو در ما و ما در تو ماندگار  و پايدار باشيم.

4-   بركت،رحمت،لياقت،آرامش،عشق،شادي،اطمينان،امنيت و هر آنچه ميوه روح توست را به ما اعطا كني تا از طريق اين صفات بهتر و بيشتر به تو خدمت كنيم.

5-   قلبمان را به تو مي سپاريم تا آنرا از هر آنچه از غير توست و از جنس تو نيست پاك و صاف كني.

6-   اراده تو اراده ما باشد و بپذيريم خواست تو را و در اولويت قرار دهيم آنچه اراده توست ،مي خواهيم حضور تو جايگاه اول را در زندگي ما اشغال كند.

 

خداوندا ،زندگي ما پر از مفادي است كه بر قلب ما حك شده و تو آنها را ثبت كرده اي  پس قلبمان را در اين قرارداد  قرار مي دهبم  تا تو آنرا خوانده ، خود هر آنچه را قبول داري ثبت كن و هر آنچه در صلاح تو نيست نقض، راضي هستبم به رضاي تو .

 

شرايط خودت را برايمان بيان كن  اي روح مقدس خدا  بگو هر آنچه خواست توست .

 

"  و اينك دستان خادم خود را انتخاب كردم  و به كار مي گيرم تا هر آنچه  را خواست من است  را بنويسد ،  گفته ام  هر آنكس مرا دارد من در او  و او در من است  و هر كه عنان زندگيش بدستان روح من است  آنچه را مي پذيرد كه من مي پذيرم ، پس اي فرزندانم هر آنچه را به عنوان شرايط خود قرارداده اي را پذيرفته ام  و به عنوان مفاد  و شرايط خود اعلام مي كنم."

 

باشد كه روح من  هادي شما باشد و در اجراي هر آنچه  مورد پسند من است كوشا بوده  و روحم كمك شما باشد.

 

 آمين

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 13:40 توسط عاشق مسیح


یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 | 16:12 | توسط آرتین
عیسی تاریخی - خداوند زنده

عيسي تاريخي

امروزه در دنيا نگرشي نو در الاهيات به نام عيسي تاريخي بوجود آمده است.

قابل ذكر است كه علاوه بر انجيل مدارك ديگري در مورد صحت عيسي تاريخي ، شخصيت او و صليب و قيام او از زبان كساني كه به او ايمان نداشتند، وجود دارد.

شهادت منابع غير مذهبي (رومي) :

1-تاسيتوس (55-117 ميلادي) مورخ شهير رومي ، نام و منشاء مسيحيان را به" كريستوس" مسيح نسبت مي دهد كه در زمان حكومت امپراطور "تيبربوس" توسط فرماندار پنطوس پيلاطوس به مرگ محكوم شد .

2-پليني در سال 112 ميلادي طي نامه اي بهامپراطور ترا‍ژان در مورد مسيحيان مي گويد. آنها از دروغ ، زنا و دزدي و خيانت در امانت دوري كرده مسيح را مانند خدا مي پرستند و براي او سرود مي خوانند

3-لوسيان(125-190 ميلادي) مي نويسد. مسيح در فلسطين مصلوب شد  زيرا اين آئين جديد را آغاز كرد . مسيح به شاگردانش مي آموخت كه برادر يكديگرند و بايد احكام او را نگاه دارند. لوسيان مسيحيان را براي پرستش آن معلم مصلوب مسخره مي كند.

شهادت يهوديان :

4-يوسفوس (37-100 ميلادي) يعقوب را برادر عيساي معروف به مسيح مي خواند . او مسيح را مرد دانشمندي مي داند كه در زمان پيلاطس به اعدام توسط صليب محكوم شد.

شهادات منابع مسيحي خارج از كتاب مقدس:

نوشته و تصاوير كبوتر ، ماهي ، لنگر و ... در دخمه هاي كه پناهگاه مسيحيان بود و نيز وجود تقويم مسيحي ، روز يكشنبه و كليسا و بسياري شواهد ديگر از جمله حضور زنده مسيح امروز در بين ما ، گواه بر وجود مسيح در تاريخ و در واقعيت مي باشد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 16:12 توسط آرتین


چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | 12:49 | توسط سوادا
آیا ما واقعا نیاز به شفاعت داریم ؟

آیا ما واقعا نیاز به شفاعت داریم ؟

بعضی ایمانداران این اعتقاد را دارند که ما نیاز به شفاعت کسی نداریم و خودمان مستقیماً با مسیح صحبت می کنیم و نیازهایمان را از خود او می خواهیم .

حتما برایتان اتفاق افتاده است که از شخصی که می دانید در ایمان قوی است ، بخواهید تا برایتان دعا کند . ببینیم آیا این کار ریشه در کتابمقدس دارد ؟

در نامه یعقوب باب 5 آیه 16 چنین می خوانیم : « نزد یکدیگر به گناهان خود اعتراف کنید و برای یکدیگر دعا کنید تا شفا بیابید ، زیرا دعای مرد عادل در عمل ، قوت بسیار دارد . » بنابراین می بینیم که این عمل  ریشه در کتابمقدس دارد . همچنین می بینیم که پولس رسول در نامه های خود از ایمانداران می خواهد تا برایش دعا کنند ( اول تسالونیکیان 5: 25 ، دوم تسالونیکیان 3: 1 ... ) . همچنین پولس رسول به تیموتائوس در مورد دعا و شفاعت چنین می گوید : « همچنین مومنان در خواستها ، دعاها ، شفاعت ها و شکرگذاری ها  را برای همه مردم به جا آورند . » ( ترجمه هزاره نو ، اول تیموتائوس 2 : 1 ) .

بنابراین می بینیم که دعای مومنان موثرتر و قویتر است .

همچنین می دانیم که در این جهان ، هیچ کس بی گناه نیست . اما کسانی که اکنون نزد مسیح اند دیگر گناه را نمی چشند . اگر ما امروز از ایمانداران نزدیکمان می خواهیم که برایمان دعا کنند ، آیا نمی توانیم از مقدسانی که  اکنون نزد مسیح اند درخواست دعا و شفاعت کنیم ؟

کلیساهای پروتستان بر این عقیده اند که کسانی که امروز جسم خود را ترک گفته اند با این دنیا در ارتباط نیستند و ما نمی توانیم از آنان درخواست دعا کنیم . ببینیم آیا این اعتقاد در کتابمقدس نیز صدق دارد ؟

هنگامی که هیات عیسی تبدیل شد ( متی 17 ) اشعیا و موسی نزد او آمدند . موسی که مرده بود چگونه توانست نزد مسیح بیاید ؟ آیا این ارتباط میان دنیای مردگان و این دنیا را نشان نمی دهد ؟ همچنین در مثل مرد توانگر و ایلعازر فقیر ، در آیات 27 تا 31 انجیل لوقا باب 16 چنین می خوانیم « گفت : " ای پدر به تو التماس دارم که او را به خانه پدرم بفرستی ، زیار که مرا پنجج برادر است تا ایشان را آگاه سازد ، مباد ایشان نیز به این مکان عذاب بیایند . " ابراهیم وی را گفت موسی و انبیا را دارند توبه خواهند کرد . گفت نه ای پدر ما ابراهیم ، لیکن اگر کسی از مردگان نزد ایشان رود ، توبه خواهند کرد . وی را گفت هرگاه موسی و انبیا را نشنوند اگر کسی از مردگان نیز برخیزد ، هدایت نخواهند پذیرفت . »

این آیات نشان می دهد که مردگان نیز می توانند با این جهان در ارتباط باشند .

 

مریم مقدس ، کسی بود که از هنگام تولد به فیض روح القدس مقدس شد ( در این مورد در پست های بعدی صحبت خواهیم کرد ) . پس اگر امروز از او درخواست دعا کنیم ، دعای او بسیار قویتر خواهد بود . البته در مورد شفاعت مریم نیز در کتابمقدس اشاره ای شده است که بعداً در مورد آن صحبت خواهیم کرد .

 

بنابراین دوستان ، فکر نکنید که اگر امروز از مریم یا مقدسین درخواست شفاعت کنیم ، به این مفهوم است که برای مسیح واسطه قرار داده ایم . یادمان نرود که ما از دوستان خود نیز درخواست دعا می کنیم اما هرگز به این فکر نمی افتیم که این نوعی واسطه قرار دادن برای مسیح است . و البته همانطور که گفتم این موضوع ریشه در کتابمقدس دارد .

 

 

ای مریم و ای مقدسین ، برای ما گناهکاران دعا کنید .

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 12:49 توسط سوادا


شنبه پانزدهم تیر 1387 | 9:11 | توسط عاشق مسیح
"گمشده راه خوشبختي" (بخش دوم)

سرزمين ما سرزمين خوشبختي ناميده شده  و در آن خانه اي را پيدا نخواهي كرد كه در آن را خوشبختي برايت باز نكند ، تمام اهالي اين سرزمين شاد هستند  و زندگي بر طبق خواست پادشاه  و وضع  كننده قانون محبت پيش مي رود.

باري بر دوش كسي سنگيني نمي كند چرا كه هر شب فردي  شناخته شده در را مي كوبد و از تك تك اهالي خانه راجع به بار و وضعيت هر كس سوال مي كند ،  افراد در خانه  با او بسيار راحت  هستند تك تك با او صحبت مي كنند وهر آنچه در دلشان است را بر زبان مي آورند البته  بدون ريا ، مهرباني او بر همه اهالي اين سرزمين ثابت شده است و همه ما واقف هستيم به اين مطلب كه هر چه او بگويد درست و مطلق است بنابراين هر آنچه را كه به عنوان باري بر دوش ما عمل مي كند را به او گفته و منتظر  هستيم تا اوراه حلي را به ما نشان دهد.

برايم بسيار جالب بودسخنان آن فرشته ، به اوگفتم خوش به حال شما زيرا در سرزمين ما هيچ كس نيست كه اين كار ار انجام دهد ، شانه هايم در زير بارهاي سنگين خسته شده و احساس مي كنم كه روحم فرسوده شده است  اما چه كنم كه در سرزمينم كسي يافت نشد تا روح را صيغل دهد، لبخندي زد و اينطور ادامه داد:

در اين سرزمين همه مقرارت بر طبق يك قانون وضع مي شود ، "محبت"  همه بايد همديگر را دوست داشته باشيم، به همديگر احترام بگذاريم  و از همه واجبت تر وظيفه داريم كه براي همديگر وقت بگذاريم ، ما ياد گرفته ايم كه  قوانين و مقررات را از خانه خوداجرا كنيم ، وگرنه خوشبختي از خانه ما قهر كرده و بيرون خواهد رفت و چون ما نيز تشنه حضور او هستيم  به خود عادت داده ايم كه حتماً  قوانين را راعايت كرده و در اجراي آنها كوشا باشيم، اعضاي خانواده  همديگر را با تمام وجود  دوست دارندقلبشان با تمام وجود براي هم    مي تپد ، وقتي مشكلي پيش مي آيد يا هر كدام از اهل خانه در سختي هستند تمام اعضاء به كمك آن عضو خانواده مي شتابند و وقتي مشكل حل مي گردد در پايان روز همه به مناسبت پيرروزي و برطرفي آن مشكل  جشن مي گيرند.

از او پرسيدم مگر در سرزمين خوشبختي مشكل و سختي هم وجود دارد!  ؟ پس اگر براي شما هم سختي هست پس چرا اسم سرزمين را سرزيمن خوشبختي گذاشته ايد؟ لبخندي زد و گفت نام سرزمين به اين جهت خوشبختي است  چون هر چيز دشواري هم كه در سرزمين ما اتفاق بيافتد ما مي توانيم همه با هم به كمك يكديگر حل كنيم ، ما خوشبخت هستيم نه به خاطر وجود نداشتن مشكل   و ناهنجاري بلكه  به خاطر اينكه در سرزمين ما مشكلي نيست كه حل نشود.

جالب بود برايم كه آنها هم در شرايط سخت قرار مي گرفتند ، اما باز هم خوش به حال آنها چرا كه مشكلات آنها حل شدني بود .

از او پرسيدم  اعضاي خانواده  شما چگونه به همديگر محبت مي كنند ، در حين اينكه فرشته مهربان سخن مي گفت  دخترك برايم هندوانه اي را قاچ كرد ، و با لبخندي به من تعارف كرد  فرشته چنين ادامه داد:

وقتي اعضاي خانواده  دور هم جمع مي شوند از تمام   آنچه  در طول روز  برايشان اتفاق افتاده  صحبت مي كنند ، هر مطلب آموزنده اي در بر داتش با ديگران در ميان مي گذارند  و آنها نيز از آن پند مي گيرند ، اتفاق خنده دار باعث خنده  ما نيز مي شود و اگر دربرخورد با مسئله اي دچار مشكلي شده باشند  با كمك همديگر آنرا حل مي كنيم و راه حلي پيدا مي كنيم تا روز بعد در مواجه با آن  براحتي از  بگذريم.

برايم جالب بود چرا كه هرگز اين تجربه را نداشتم .

سخنان ان فرشته  انقدر شيرين بودند  كه متوجه گذر زمان نشدم ، هوا تاريك شد و صداي در را شنيدم ،  اينبار فرشته رفت و در را باز كرد ، ديدم مرد مسني  به همراه يك پسر خوش قد و بالا  به داخل خانه آمدند .وقتي به بالاي خانه رسيدند و مرا  ديدند بسيار خوشحال شدند و گفتند  باز مهمان ديگر كه به دنبال خوشبختي به سرزمين ما  آمده ! خوش آمدي فرزند بيا و در كنا ر ما بنشين تا شام آماده شود  ،صدايش مهربان بود هرچند ظاهرش با آن بسيار متفاوت بود با آرامش خاط در كنار آنها نشستم و به چشم خود آنچه را فرشته مهربان تعريف مي كرد را ديدم، جه خانواده خوشبختي چه گرم با هم صحبت مي كردند ، و انچه را در طول روز برايشان اتفاق افتاده بود   را با يكديگر در ميان مي گذاشتند  ، با شنيدن صحبتهاي آنان  روحم آرام مي گرفت كم كم  وقت خواب فرا رسيد  فرشته در بالكن جائي برايم آماده كرد و گفت  اينجا جاي توست راحت بخواب. شب را با ارامش خاطر به صبح رساندم  با صداي در بيدار شدم در خانه جز آن فرشته مهربان كسي نبود ديدم خداوند به آن خانه وارد شد نشستم  و به او سلام كردم . آمد و در كنارم نشست  و به چشمانم خيره شد، گفت معني خوشبختي را فهميدي؟ گفتم بله اي خداوند  مي خواهم در همين سرزمين بمانم ،  تا من نيز مانند اهالي اين خانه  آرام و خوشبخت باشم  به من كفتند در اين سرزمين مشكلات قابل حل هستند ، گفتند فرد مهرباني هر شب در هر خانه را مي كوبد و بار  گران افراد را به دو ش مي خرد، به من گفتند در اينجا همه از حال يكديگر با خبرند ، وقتي با او صحبت مي كردم ناگهان لبخندي بر چهره زيباي خداوند ديدم  از او پرسيدم به چه مي خندي ولي او سكوت كرد ، باز پرسيدم آيا اين خنده دار است بعد از اينهمه سردرگمي حال  مكان مناسبي براي زندگي پيدا كرده ام ؟گفت: صاحب خانه به تو راجع به قوانين اين سرزمين گفته است؟  آيا گفته  است هر كه مي خواهد ساكن اين سرزمين باشد چه بايد كند؟

گفتم: بله گفت كه محبت اولين قانون اين  سرزمين است ، و تمام  مقررات  بر طبق محبت وضع مي شوند و من نيز بايد تابع آن باشم؟

باز خنديد ، پرسيدم به چه مي خندي ، گفت كه ايا  مي تواني با محبت پر شوي تا طبق آن عمل كني گفتم : مي توانم

گفت مطمئني؟ گفتم بله پرسيد چرا تا به امروز نتوانستي، گفتم چون در سرزميني زندگي مي كردم كه محبت  در آن معني نداشت  اينبار لبخندش تلخ بود و دردناك ، گفتم چرا ناراحت شدي؟ اشتباه مي كنم؟

دستانش را بسوي چشمانم دراز كرد و با لمس دست او نور به چشمانم تابيد انگار خواب بودم و بيدار شدم  همه چيز به حالت اول خود برگشت، سر  خانه اول بودم ، او گفت فرزند خوب چشمان و گوشهايت را باز كن تا بشنوي و ببيني آنچه را به تومي گويم ، سرزميني به نام سرزمين خوشبختي وجود ندارد بدان در ان سرزمين كه تو هستي مي تواني خود آنرا به آن سرزمين  دلخواه تبديل كني ، خوشبختي  نيروي پراكنده  يا شخص خاصي نيست بلكه خوشبختي در درون توست.تو اگر آن را در وجود خود مي ديدي و آنرا باور مي داشتي هرگز به دنبال آن نمي گشتي چون وجود خودت سرشار از خوشبختي است ، بغض گلويم را گرفته بود نمي دانستم چه بايد مي گفتم در حاليكه  سوالات زيادي در ذهنم وجود داشت ،  با صداي نرم و مهربانش گفت نيازي به سوال كردن نيست خودم پاسخ يك به يك سوالهايت را مي دهم .

فرزند بارها خواستم چشمانت را باز كني تا آنچه را بايد ببيني  ، آنچه ر ا خوشبختي مي دانستي  اما چشمانت به دنبال ناديدني ها بود، اشتباه شما انسانها  در اين است كه آنچه را كه نمي بيند را خوشبختي معني مي كنيد كه بزرگترين اشتباه شماست،به شما چشم دادم تا ببينيد آنچه را به شما اعطا كردم اما انگار جشمانتان فقط نداده ها را ديد ، آنچه را نداشتيد را هر روز برايش  شكايت كرديد ، ناله كرديد  و به خاطر نداشتن آن به من حتي ناسزا گفتيد ، چشمانش با حاله اي از اشك  پوشيده شد ، احساس ناراحتي مي كردم كه چنين مي گفت .

به من گفت آن  خانه اي را كه درش را كوبيدي خانه خودت در سرزمين خودت بود ، اما من چشمانت را باز كردم تا آنچه واقعيت بود را ببيني، به و به نوع ديگر از زاويه اي ديگر به تو نشان دادم آنچه را كه خوشبختي مي دانستي  و نشان دادم رمز موفقيت و خوشبخت بودن را آيا درك كردي؟ بعد از چند لحظه سكوت گفتم محبت رمز خوشبخت بودن است و فهميدم اگر من خوشبخت نيستم براي اين است كه محبت ندارم ، همه قدمهايشان را بر مي دارند تا من احساس خوشبختي كنم اما براي رسيدن به آن خود نيز بايد قدم بردارم  اما دريغ از يك قدم. بله محبت رمز خوشبختي است  توانستي ببيني چون تو را از جايگاه ديگري مجبور به ديدن كردم ، چون باور كردي در سرزمين خوشبختي هستي  براي همين بود كه بدنبال باور آن  ،خوشبختي ر ا احساس كردي.

او ادامه داد  مشكلات سرزيمن خوشبختي هيچ فرقي با مشكلات  تو ندارند فقط اهالي خانه مورد  نظر  درباره آن باهم مشورت مي كنند ، صحبت مي كنند ، نظرات همديگر را گوش مي دهند و به آنها احترام مي گذارند و براي همين است كه در آخر راه حلي براي حل آنها پيدا مي كنند اما تو آيا مشكلات خود را با اهل خانه ات در ميان گذاشتي؟ وقتي فكر كردم ديدم نه چون آنها را قبول نداشتم و خداوند گفت اگر نسبت به آنها محبت داشتي مي ديدي كه كمترين نظر آنها بيشتر از نظرات ديگران به  كارت مي آمد ، و با زهم ديدم كه محبت نداشتم.

بدون هيچ وقفه اي ادامه داد: گفتي در سرزمين  خوشبختي فردي مهربان مي آمد و بارها را به دوش مي خريد درست است ؟ گفتم بله ، و نيز گفتي كه در سرزيمن تو كسي را پيدا نكردي درست؟ اين بار نتوانستم با قاطعيت بگويم بله چرا كه  آن كس روبرويم نشسته بود با شرمندگي سرم را به پائين انداختم  او گفت  جوابم را   نمي دهي، گفتم چه بگويم وقتي آن شخص روبرويم نشسته؟ گفت : پس فهميدي چندان هم بي كس نبودي نه؟ و قبول داري  كه من هميشه آماده بوده ام تا حرفهايت را بشنوم و آنچه را همچون باري بر دوشت سنگيني  مي كرده را بردارم درست؟ گفتم بله اما من كوتاهي كردم چرا كه حضور تورا در كنار خودم احساس نكردم، چون شايد صدايت را نمي شنيدم يا قدرت تو را باور نداشتم ، مرا ببخش .لبخندي زد و مرا در آغوشش گرفت.

گفت  : فرشته به تو گفت آن فرد مهربان   به هر يك از افراد خانه مشاوره مي داد و نيز گفت كه اهالي سرزمين خوشبختي بر طبق خواسته پادشاه زندگي مي كنند و براي همين است كه همه آنها احساس امنيت و آرامش مي كنند، باز هم چيزي نداشتم بگويم چون به من فهماند اگر آرامش نداشتم چون به دنبال خواسته خودم بودم نه خواسته  پادشاه، براي همين بود كه براي رسيدن به خواسته دروني خودم تلاشهائي مي كردم كه  بي نتيجه بود همه آنها با موانعي روبرو مي شدند و چون به آن نمي رسيدم  احساس ناراحتي و نا اميدي و خستگي به من  دست مي داد ، كاش من هم به مانند اهالي آن سرزمين طبق خواسته پادشاه عمل مي كردم و آرامشم را براي زندگي بهتر حفظ مي كردم.در همان زمان  بود كه خداوند ذهنم را خواند و گفت نالان از گذشته نباش چرا كه  ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است، از الان طعم آرامش را بچش.

با خود به فكر فرو رفتم و سكوتي در آن فضا حكم فرما بود از خود سوال كردم پس احساس بطالتم را چه كنم؟ و او پاسخم را داد، هيچ يك از شما باطل نيستيد چرا كه من با شما هستم ، روح من به شما نيروي زندگي كردن مي دهد، و به من گفت مشكل تو فقط اين است كه فكر ميكني تنها با داشتن نداشته هايت مي تواني كاربرد خوبي داشته باشي بدان حضورت در كنار خانواده ات، در كنار دوستانت ، با احترام  متانت طبق محبت من رفتار كردنت  مي تواند كار بزرگي را به پيش برد، به من گفت احساس بطالت مي كني چون ازانجام آن كاري  كه از عهده ات بر مي آيد  صر ف نظر مي كني، و دليلش اين است كه فقط خودت را مي بيني  نه ديگران را ، بدان  خوش كردن دل ديگران در گاهي مواقع نياز دارد تا تو خوشي خود را فراموش كني ، سعي كن از خود گذشتگي را ياد بگيري و به خاطر داشته باش هميشه  با پول و آنچه به دنيا تعلق دارد نمي تواني ديگران را خوشحال كني، به ديگران نزديك شو به اهل خانه ات نزديك شو  آنها را درياب و خواهي فهميد  چگونه خواهي توانست به آنها محبت كني ، بدان تا محبت را نچشي نخواهي توانست به ديگران انتقال دهي.

فرزند مي خواهم به تو چيزي تعليم دهم. چشمان قلبت را بگشا و با آن چشمان به اطرافت نگاه كن ، به همه چيز به آن صورتي نگاه كن كه بايد ببيني ، زيبائيهاي زيادي در اطرافت وجود دارد اما چون زيبائي را به نحو ديگري تعريف كرده اي  نمي تواني  آنرا ببيني .

به تو چشم دادم تا ببيني آنچه را در اطرافت گذاشتم ، بدان اگر موانعي بر سر راهت گذاشته ام دليلش اين است كه تو را  همچون ورزشكاري ورزيده سازم تا بتواني از موانع عبور كني.

بدان خوشبختي در درون توست، سلامتي جسمت  خود خوشبختي است،  محبت خانواده ت ، تك تك اعضاي آن  مي توانند برايت معني خوشبختي باشند، هر روز با آنها بيدار مي شوي  چشمهايت را باز كن تا ببيني هر روز  مي تواني به واسطه وجود آنها خوشبخت باشي ، قدر ان چه را داري بدان تا به وقتش اگر صلاح من باشد  آنجه را ندار ي به تو بدهم ، اگر ارزش داشته ها را نداني مطمعناً قادر نخواهي بود ارزش نداشته ها را بداني.

 

اين سفر چشمانم را باز كرد تا  طور ديگر ببينم ، و بدانم كه سرزمين خوشبختي  همين سرزمين ايست كه در آن زندگي مي كنم ، خوشبختي در وجودم است اگر طور ديگر به آن نگاه كنم ، مي دانم افرادي همچون من گمشده در راه  خوشبختي فراوانند  پس اميدوارم كه اين تجربه را بخوانيد و بدانيد كه همين كه در حضور خدا زنده هستيد  خوشبخت مي باشيد.

براي خوشبخت شدن نكاتي را آموختم كه بد نيست تيتر وار بيان كنم تا شما نيز از آنها استفاده كنيد.

1-   باور خدا  و احساس حضور زنده اش در كنارتان

2-   اعتماد به او و خواست و اراده اش

3-   باور خوشبختي بدون توجه به موقعيت و شرايط خود

4-   دانستن اين مطلب  كه خوشبختي در درون ما ساكن است و به هيچ كدام از نداشتهايمان وابسته نيست اگر محبت خدا در دلمان است مي توانيم  آنرا احساس كنيم و از زندگي لذت بريم

5-   هرگز خود را  حقير نشماريم و به اين نينديشيم كه نمي توانيم مهراه اي را بچراخانيم ،بلكه باور داشته باشيم خودمان نقش  مهره اي  را داريم  كه مي تواند براي  شناساندن خوشبختي واقعي  به راحتي با قدرت خداوند به حركت در بيايد.

6-   ايمان ، محبت ،اميد  را از دست ندهيم تا هميشه احساس خوشبختي در وجودمان  زنده بماند.

 

 

 

                     در پناه آن خدائي باشيد كه چشمان مرا به سرزمين زيباي خودم باز كرد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 9:11 توسط عاشق مسیح


چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 12:13 | توسط عاشق مسیح
"گمشده راه خوشبختي" (بخش اول)

تجربه اي شيرين براي شناخت خوشبختي

 

خوشبختي چيست ؟ چگونه مي توان احساس خوشبختي كرد ؟ آيا امكانپذير است در هر شرايط از زندگي  شاد بود؟

اينها سوالاتي بود ه كه بار ها و بارها  از خود پرسيده ام  چون  پاسخ آنها را نمي دانستم ، به هر دري زده ام تا خوشبختي مخفي در  پشت  آن باز شود  اما  درها باز شد  و من خوشبختي را نديدم، غم انگيز و دلشكننده بود اما واقعيت داشت ْ و اين وضعيت مرا  مجبور مي كرد تا اين سوال را از خود بپرسم چرا من نمي توانم احساس خوشبختي  كنم؟چرا  نمي توانم آن دري را كه خوشبختي  در حياط آن سكني گزيده را پيدا كرده و بكوبم تا باز شود و من نيز يكي از خوشبخترين افراد روي زمين گردم؟

اما آيا تا بحال من تنوانسته بودم خوشبختي را بيابم؟ يا اينكه چون آن را نمي شناختم  از كنارش  بي تفاوت              مي گذشتم  بدون توجه و احترام به حضور ارزشمندش  در خودم؟

 

غمگين و افسرده نشسته بودم  و دانستم  كه بايد چاره اي كرد  پس از خداوندم  خواستم تا به من بگويد خوشبختي چيست  ، از او خواستم تا به من بگويد كه چگونه مي توانم احساس رضايت و شادي داشته باشم ۀ به او گفتم خسته هستم  و مي خواهم  چشمانم را به روي سرزميني كه خوشبختي  در آن حاكم است  باز كند و اين اجازه را به من بدهد تا بتوانم آنگونه كه بايد زندگي كنم و آنگونه كه مي خواهم از زندگيم لذت برم به اوگفتم كه سرزميني كه اكنون در آن هستم  براي من همچون جهنمي است كه هر روزه روح مرا فرسوده تر از ديروز  مي كند ، با  او غم خستگي و فرسودگي روحم را در ميان گذاشتم ، گفتم كه احساس  مي كنم به هيچ دردي نمي خورم  فقط مصرف كننده هستم چون دستم به جائي بند نيست تا مهره اي را بچرخانم  تا بتوانم كاري  خير و خوب  به پيش برم.  در حين خستگي و شكايت از سرزمينم سكوت كردم ، سكوتي كه  هزازان هزار شيون و زجه  نتهاي آن را  در بر گرفته بود ، زجه اي خفه شده كه مي خواست  تبديل به فريادي بلند شود كه  خسته شدم ديگر كشش ندارم  بگذاريد رها شوم ، اما دوباره به جاي خود بر مي گشتند و دوباره در حالت خفه در حضور خدائي كه بارها او را ناديده گرفته بودم  ناله مي كردند.

خداي مهربانم ديد و شنيد ، مي بيند و مي شنود حتي اگر ما او را نديده باشيم صداي مهربانش را نشينده باشيم و حتي در گاهي موارد حضورش را در كنارمان انكار كرده باشيم .

او به من گفت فرزند  بيا در آغوش من آرامش بگير  چرا كه مي خواهم تو را به سرزمين خوشبختي ببرم ، به آن سرزميني كه هر دري را بكوبي خوشبختي به استقبالت بيايد به سرزميني كه  جز شادي و سرور  هيچ غمي  حتي اجازه ندارد در آنجا قدم بگذارد، بدون هيچ فكري به آغوش پدر رفتم و براي اولين بار به آنچه گفته بود اعتماد كردم ، و او مرا آرام داد.

به سرزمين رفتم سبز، پر از درختان سر به فلك كشيده، آبهاي روان كه صدايشان  گوش مرا نوازش مي كرد، سرزميني  خوشبختي  ، چقدر خوشحال بودم از اينكه بالاخره خداوند ناله ام را اجابت كرد  به چشمانش نگاه كردم تا رضايت و شادي دلم را  با نگاهم به او انتقال دهم اما او با نگاهش فهماند كه چيزي نگويم پس با هم  به راهمان ادامه داديم  ، به من گفت در اين سرزمين  در هر خانه را كه بكوبي خوشبختي به استقبالت  خواهد آمد ، پس برو و هر خانه اي را كه دلت خواست در آنرا بكوب و منتظر باش  تا به رويت باز شود. شب  را آنجا سپري كن و ببين آنچه را به تو نشان خواهم داد.

من نيز چنين كردم  در مسيرم،  اولين خانه ا ي را   كه ديدم در زدم، پس از چند لحظه دختري را ديدم كه در را باز كرد  با روئي خندان ، ظاهرش چندان آراسته نبود  با لباسهائي ساده و سرو روئي نه چندان اراسته  اما لبخند او آنچنان گرم و دوست داشتني بود كه بر دلم نشست و آنچنان شعله اي درون قلبم روشن كرد كه تمام آن ناله ها ي نااميد   جاي خود را  به اميد دادند ، از من چيزي نپرسيد  در را باز كرد و از من دعوت كرد تا به درون خانه روم، انگار از قبل منتظر من بود ، انتظارم را مي كشيد ، مي دانم كه مرا نمي شناخت اما رفتارش  آنچنان بود كه  انگار ساليان سال بود مرا مي شناخت ، به دنبال او بدون اينكه كلمه اي  بر زبان بياورم  رفتم  چه حياط زيبا و سرسبزي ، باغچه اي در وسط آن بود ،كوچك اما پر از درختچه ها و علفهائي كه هرس نشده بودند اما زيبا به نظر مي رسيدند. وقتي به بالاي منزل رسيدم  فرشته اي را ديدم ، مهربان  با صورتي نوراني  به من سلام كرد  سلامي پر از مهرباني و به من گفت خوش آمدي فرزندم  مي دانم قرار است امشب  مهمان خانه ما باشي ، پس راحت باش همانگونه  كه در خانه خود هستي،انگار نمي دانست كه من از سرزمين خود گريخته ام چون آرامش برايم  در آنجا معني نداشت  و هر گز در آن احساس راحتي نكردم، به من گفت  اگر خسته اي برو دست و صورتت را بشوي و برگرد اينجا تا باهم  در باره آنچه كه مي خواهي صحبت كنيم .

احساس امنيت كردم ، كاش  خداوند زودتر ناله هايم را مي شنيد ، كاش  زودتر به اين سرزمين آمده بودم تا لذت بيشتري ببرم.پس بدون تعلل رفته و دست و صورت خود را شستم  ، وقتي برگشتم سفره اي رنگارنگ نه چندان بزرگ و مجلل   اما  دلپسند چيده در بالكن را ديدم ، خيلي خوشايند بود  در كنار آن فرشته  و دختر ك نشستم ، و آن فرشته شروع كرد از گذشته سخن گفتن ،از نيكي هائي كه خداوند در زندگي آنها كرده بود از فراواني نعمت كه در زندگيشان بود ،  از معجزاتي كه خداوند  در زندگيشان انجام داده بود تعريف كرد  و چه زيبا تعريف مي كرد ، دخترك با مهرباني برايم ميوه خورد مي كرد و برايم چائي با طعم البالو مي ريخت  چه سكوت و آرامشي  در آنجا حكم فرما بود ، آنها مي گفتند كه در اين سرزمين  قانوني وجود دارد كه همه افراد بايد  از آن اطاعت كنند ، و آن قانون محبت است. از او پرسيدم يعني چه  ؟ گفت مي تواني محبت را برايم معني كني ؟ چيزي براي معني كردن نداشتم چرا كه از سرزميني آمده بودم كه  محبت در آن معني نداشت ، گفتم :                   نمي دانم  لطفاً از اين قانون برايم بگو چون مي خواهم من هم در اين سرزمين ساكن شوم ، پس بايد راجع به آن بدانم  و او اينچنين گفت:

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 12:13 توسط عاشق مسیح



copyright © 2007 4blogfa All Rights Reserved